خواهی بشوی رسوا همرنگ جماعت شو
نویسنده : سعید - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
 

پاشو

پاشو واستا ببینم.تعجب

روبرویم ایستاد و دو تن دیگر دستم را گرفتند. برهنه بودم و اطرافم تا بینهایت تهی بود.

گویی میدیدم و یا میشنیدم که کسانی هم مشابه آنچه بر من میگذرد را میچشند.

اصلا حال خوشی نداشتم. میخواستم فرار کنم و آن دو تن چنان بازوانم را میفشردند که در شرف بیهوشی بودم.

پاهایم توان و یارای همراهی نداشتند.

یکی شلاقی را به دست گرفت و ضربتی زد و رفت که بر دیگری رسیدگی کند. من بیهوش شدم. که بعد از ساعتها و شاید روزها به هوش آمدم.

گویی آن جلاد منتظر بود تا من بهوش بیایم.نگران

به محض آنکه خواستم دهان باز کنم اینبار شلاق را به نحوی زد که دندانهایم را در حلقم احساس کردم و با ضربتی دیگر دوباره از پا در آمدم.

با حالتی نیمه جان مانند یک مرده بودم.  آن جلادان را به سختی دیدم که خیلی عادی با هم حرف میزدند و متوجه اندک هوشیاری من نبودند چون فقط میتوانسم فکر کنم. چشمانم بسته و بدنم گویی بی جان بود.

خدایا خداوندا میبینی؟

بار الها من حق دارم تا از خود دفاع کنمسوال

آن سه تن متوجه تفکر و چند جمله ی من با خدا شدند. من را کشان کشان بردند و در لبه ی یک سیاهچال نگه داشتند. نمیدانم در آن سیاهچال چه حیواناتی بود. فقط صدایشان را میشنیدم و سیاهی  حجابی بود مانع دیدنشان. از صدای آن‌ها مو بر تنم سیخ میشد. تا خواستم دهان باز کنم و بگویم که چرا اینگونه میکنید؟ با ضربه ی پایی به داخل سیاهچاله سقوط کردم. در حین سقوط چندین بار مرگ را تجربه کردم.

محکم به زمین برخورد کردم. با خودم گفتم که چرا هیچ حیوانی به من حمله نمیکند. خوب چشمم را باز کردم  و دیدم به شعاع دو متری، آن حیوانات که نامشان را نمیدانستم همگی به من نگاه میکنند.

در تمنای شلاقی بودم تا بیهوشم کند. همزمان آرام آرام حیوانات به من نزدیک میشدند. بدنم زخمی، عرق کرده، درد امانم را گرفته و مات و مبهوت. حیوانات در یک متری من ایستاده و دهانهایشان نیمه باز و گویی من هزارمین نفرم که به آنجا افکنده شده ام و خیلی خوب میدانند که چه کار کنند.

به بالای سیاهچاله لحظه ی سرم را دوختم و میخواستم دهان را باز کنم و چیزی بگویم که ندا آمد:

وَأَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

 بى‏همسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید اگر تنگدستند خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست.     نور 32

مگر نگفته بودم که نگران مسایل اقتصادی مباش؟؟؟؟؟؟؟/

و حیوانات یکی پس از دیگری بر من حمله ور میشدنداسترس و گویی من بر خودم نگاه میکردم که چگونه دریده میشوم. همزمان بر من القا میشد که با ازدواج نکردن من، دختری پاک و معصوم به گناه افکنده شد. و عذابی را که گویی دور تسلسلی دارد و این کلمات و پست یارای بیان ندارند را میچشیدم.گریه

__________________________________________________________________

اضافات:

احساس میکنم سرگذشتی که در بالا برایتان نوشتم و احتمالا خیلی وحشتناکتر، برای اکثر آقایان و بعضی از خانمهای محترم در آن دنیا پیش خواهد آمد.