گناه بی گناهی(1)

دکتر صورتم رو از وسط پیشانی تاچانه و از طرفین تا نزدیکی گوشها برید و برداشت. سپس صورت دیگری را روی صورت من گذاشت. به محض اینکه خودم رو در آینه دیدم، حالم از خودم به هم خورد. اصلا از چهره جدید خوشم نیومد. بعد از کلی خواهش و تمنا صورت اصلی من را موقتا به سر جای خودش برگرداند.

تا از خواب بیدار شدم خودم رو آشفته دیدم. آخه این چه خوابی بود که من دیدم؟ قبل از اینکه دست و صورتم رو بشورم، صدقه کنار گذاشتم. بعد از صرف صبحانه خواب را برای مادر و همشیره تعریف کردم. گفتند: ان شا الله که خیره.

ساعت 11 همون روز زنگ خونه به صدا در اومد..

پشت در: منزل آقای___؟

من: بله. بفرمایید

پشت در: میشه یه لحظه تشریف بیارید جلوی در؟

من: الان میام.

در رافتن به جلوی در بودم که دلم خبر داد  گاوم زایید. چون دو هفته پیش یکنفر با من تماس گرفته بود و تمام مشخصات من رو گفت.

 و گفت: که حکم جلب(بازداشت) من را دارد.

 دلیل رو پرسیدم وجواب داد: این شماره _____091244 به نام شماست و با این شماره مزاحم کسی شده‌اند.

گفتم: یادم اومد. این شماره به نام منه ولی من این سیمکارت رو چهار سال پیش فروختم.

گفت: به کی؟

گفتم: من چرا اطلاعات یه آدم رو بدم. شما حالا دارید یه چیزی میگید. من چه بدونم چه خبره؟

گفت: میگی یا نه؟

گفتم: آخه من رو چه حساب به شما اطلاعات بدم؟؟

گفت: وقتی با حکم جلب اومدم جلوی در خونتون، اون موقع می‌فهمی چی میگم.

و تماس رو قطع کرد.

رفتم تو فکر. آخه این کی بود؟ شماره ی منو از کجا گیر آورده بود؟ چی میگفت؟ اصلا راست میگفت؟

آره من چهار سال پیش یه سیمکارت912 رو با دوتا واسطه به یه بنده خدایی فروختم و بعد از گذشت چند ماه با تلاش من نسبت به تغییر مالکیت اقدام کردیم که متاسفانه سیمکارت سوخته بود و متصدی خدمات ارتباطی گفت: سیمکارتی که سوخته رو نمیشه تغییر مالکیت داد. باید سیمکارت سالم باشه. درخواست سیمکارت جدید دادیم تا سر یه فرصت مناسب دیگه قضیه رو تمومش کنیم. اون موقع اون یارو خونشون خیلی دور بود. و من هم تو شهرستان درس می خوندم. و تا الان نسبت به تغییر مالکیت اقدام نکرده بودیم.

چند روزی رفته بودم تو فکر. آخه اون کسی که با من تماس گرفته بود و از حکم جلب حرف زده بود. همه چیز منو می دونست. آدرس خونه قبلی. خونه فعلی. شماره ی داداشم. و کلی چیز دیگه.

با یکی از دوستان قدیمی که تو نیروی انتظامی کار میکنه تماس گرفتم. داستان رو تعریف کردم. به شدت خندید. بهم گفت که اگه یه بار دیگه یارو زنگ زد بهش بگم که اگه میتونی بیا منو بگیر. گفت که حرف بیخود زده و هیچ کاری نمیتونه انجام بده.

خلاصه رفتم جلوی در.

پلیس: اینجا منزل آقای____؟

من: بله

پلیس: اسم شما چیه؟

من: خودمم بریم.

پلیس در حال خندیدن: پس شما سعید____ هستید.؟

من: بله. فقط بزارید یه لباس بپوشم، بیام

پلیس: نه. بریم اداره اگاهی. زود برمی گردی.

من با جدیت: بزارید برم یه لباس بپوشم . الان میام.

شاکی لال نبود و رو به پلیس گفت: بزارید بره.

رفتم داخل خونه و به اهل بیت گفتم که: اون قضیه سیم کارت درست از آب در اومده. یه لباس گرم برداشتم و گفتم: من میرم اداره آگاهی و اگه تا نیم ساعت نیومدم، زنگ بزنید به داداش____ بیاد.

خلاصه ساعت 11:30 بود. رفتم اداره آگاهی و تا 24 ساعت تو بازداشتگاه بودم که تو پست بعدی خواهم گفت که چی دیدم و چیا کشیدم. آخه خیلی مفصله و باید خیلی با دقت بخونید که چه دیدم و شنیدم و چجوری وقت رو گذروندم.          تا اینجای‌داستان جالب بود؟

_________

اضافه شده در ٢۴/٨/٨٨

___________________________

چشمانم وحشی شده اند. تمرکز ندارم. به شدت ناراحت هستم. نمی‌دانم چه کار کنم. مغزم در شرف انفجار است. و تو چه دانی که انفجار مغز چیست؟

امروز رفتم دادگاه. همانطور که حدس می زدم شد. کاملا متوجه شدم که داستان از چه قرار است. قضیه فقط مزاحمت تلفنی نبود.  همه آمده بودند. وای خدای من.

 وبلاگ توان شنیدن واقعیت را نداردنگران.

 نمیتوانم حتی تصور کنم. فقط چند توصیه می‌کنم به هر کسی که این مطلب را می خواند. باشد که عبرت بگیریم. ان شا الله.

١- در اولین فرصت ممکن و از روی عقل، منطق و مشورت با بزرگان، ازدواج کنید. تا دچار اشتباهی که من امروز دیدم نشید.

٢- وقتی فهم و شعور تربیت بچه را به طور واقعی در خود و همسرتون ندیده‌اید. بچه دار نشوید. به هیچ وجه.

٣- در راه تربیت بچه مطالعه زیاد داشته باشد. و خوب جامعه رو نگاه کنید.

۴- کمی هم اعتقادات رو قوی کنید. تا بتونید با شیطان  مبارزه کنید. این خیلی مهمه. در واقع انسان باشیم. چون آدمهایی را که من دیدم از حیوانات پست تر به نظر می رسیدند.

به عنوان یه برادر کوچکتر یا بزرگتر فقط همین رو می تونستم بگم. خودتون بقیشو برداشت کنید.

شدیدا احتیاج به آرامش دارم. پیاده روی. شایدم رفتن به یک امامزاده و کمی تمرکز. نمی‌دانم شاید.... .

/ 13 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسیر عشق

سلام ادامه داستان خبرم کن برام جالب بود تا آخر بخونم بعد نظر بدم

کاغذ و قلم

[تعجب][متفکر][خنده] [متفکر]اینا حالت های ایجاد شده در من بود. نتیجه گیری تا اینجای داستان: چیزی که قبلا از آن شما بوده و حالا برای دیگری، کاملا به خودش واگذارید تا عواقب ناشی از استفاده اش اين چنين دامن گير نشه. داستان ادامه دارد...[متفکر]

http://nod32update.ir/

سلام . . ممنونم از بازدیدتون از سایت... پسوردهایی که با trial شروع میشن هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه ..فقط چند روزی بصورت اتومات انتی ویروستون رو اپدیت میکنه و نیازی به کد پیدا نمیکنید.همین ..باتشکر

ساجده فاضلی

من که گیج شدم .... راستی می شه نوشته هاتون رو برام میل کنید به دلایلی .... من نمی تونم فعلا از یاهو مسنجر استفاده کنم . سبز باشید[گل]

ققنوس

امیدوارم بهتر شده باشید و ذهنت از حالت انفجار بیرون اومدهه باشه! خیر است ان شاالله پایانش! [گل]

دختر وحشی

بله البته تصیر اون بیچارههم نبوده شاید اما من میگم شما برای خودت فتوا صادر کن .چرا همه رو با یه چوب میرونی آخه آ قا سعید؟؟؟؟