خواهی بشوی رسوا همرنگ جماعت شو

پاشو

پاشو واستا ببینم.تعجب

روبرویم ایستاد و دو تن دیگر دستم را گرفتند. برهنه بودم و اطرافم تا بینهایت تهی بود.

گویی میدیدم و یا میشنیدم که کسانی هم مشابه آنچه بر من میگذرد را میچشند.

اصلا حال خوشی نداشتم. میخواستم فرار کنم و آن دو تن چنان بازوانم را میفشردند که در شرف بیهوشی بودم.

پاهایم توان و یارای همراهی نداشتند.

یکی شلاقی را به دست گرفت و ضربتی زد و رفت که بر دیگری رسیدگی کند. من بیهوش شدم. که بعد از ساعتها و شاید روزها به هوش آمدم.

گویی آن جلاد منتظر بود تا من بهوش بیایم.نگران

به محض آنکه خواستم دهان باز کنم اینبار شلاق را به نحوی زد که دندانهایم را در حلقم احساس کردم و با ضربتی دیگر دوباره از پا در آمدم.

با حالتی نیمه جان مانند یک مرده بودم.  آن جلادان را به سختی دیدم که خیلی عادی با هم حرف میزدند و متوجه اندک هوشیاری من نبودند چون فقط میتوانسم فکر کنم. چشمانم بسته و بدنم گویی بی جان بود.

خدایا خداوندا میبینی؟

بار الها من حق دارم تا از خود دفاع کنمسوال

آن سه تن متوجه تفکر و چند جمله ی من با خدا شدند. من را کشان کشان بردند و در لبه ی یک سیاهچال نگه داشتند. نمیدانم در آن سیاهچال چه حیواناتی بود. فقط صدایشان را میشنیدم و سیاهی  حجابی بود مانع دیدنشان. از صدای آن‌ها مو بر تنم سیخ میشد. تا خواستم دهان باز کنم و بگویم که چرا اینگونه میکنید؟ با ضربه ی پایی به داخل سیاهچاله سقوط کردم. در حین سقوط چندین بار مرگ را تجربه کردم.

محکم به زمین برخورد کردم. با خودم گفتم که چرا هیچ حیوانی به من حمله نمیکند. خوب چشمم را باز کردم  و دیدم به شعاع دو متری، آن حیوانات که نامشان را نمیدانستم همگی به من نگاه میکنند.

در تمنای شلاقی بودم تا بیهوشم کند. همزمان آرام آرام حیوانات به من نزدیک میشدند. بدنم زخمی، عرق کرده، درد امانم را گرفته و مات و مبهوت. حیوانات در یک متری من ایستاده و دهانهایشان نیمه باز و گویی من هزارمین نفرم که به آنجا افکنده شده ام و خیلی خوب میدانند که چه کار کنند.

به بالای سیاهچاله لحظه ی سرم را دوختم و میخواستم دهان را باز کنم و چیزی بگویم که ندا آمد:

وَأَنکِحُوا الْأَیَامَى مِنکُمْ وَالصَّالِحِینَ مِنْ عِبَادِکُمْ وَإِمَائِکُمْ إِن یَکُونُوا فُقَرَاء یُغْنِهِمُ اللَّهُ مِن فَضْلِهِ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

 بى‏همسران خود و غلامان و کنیزان درستکارتان را همسر دهید اگر تنگدستند خداوند آنان را از فضل خویش بى‏نیاز خواهد کرد و خدا گشایشگر داناست.     نور 32

مگر نگفته بودم که نگران مسایل اقتصادی مباش؟؟؟؟؟؟؟/

و حیوانات یکی پس از دیگری بر من حمله ور میشدنداسترس و گویی من بر خودم نگاه میکردم که چگونه دریده میشوم. همزمان بر من القا میشد که با ازدواج نکردن من، دختری پاک و معصوم به گناه افکنده شد. و عذابی را که گویی دور تسلسلی دارد و این کلمات و پست یارای بیان ندارند را میچشیدم.گریه

__________________________________________________________________

اضافات:

احساس میکنم سرگذشتی که در بالا برایتان نوشتم و احتمالا خیلی وحشتناکتر، برای اکثر آقایان و بعضی از خانمهای محترم در آن دنیا پیش خواهد آمد.

/ 10 نظر / 21 بازدید
دل خاکـــــی

سلام...شبتون به خیر... وای...جونم به لب شدم تا تموم بشه...[اوه] بعد از خوندن ایه... گفتم شاید میخواهید خبر خوشی بهمون بدین...[زبان] ممنون که با وقت کمی که دارین..سر میزنین...[پلک] موفق باشین و سلامت... [گل]

روياي خيس

ناراحت کننده بود..هرکسی یه توجیهی واسه کارایی که انجام میده ونمی ده داره..ازدواج کردنونکردن هم یکیش..البته سخن شما به جاست

مسیر عشق

سلام اول بذار اینو بگم بعد بخونم کامنت بذارم زمینه مطلبت تیره است فونتت هم تیره است چیزی دیده نمیشه جور دیگه باید خوند

مسیر عشق

سلام مطلبت عالی بود خیلی عالی خوب به تصویر کشیدی یه جرقه توی ذهنم زد که همه اعمال قیامت را میشه از روایات وایات چنین زیبا به تصویر کشید ممنون از شما بخاطر اون کامنت زیبا وپر معنیت من هیچ وقت شما را فراموش نکردم وهمیشه سعی کردم سر بزنم اما اگر قصوری بود ببخشید سالی یه بار منو دعوت میکنی امیدوارم زنده وسر حال وخرسند باشی از زنده منظور حیات دینی است والا خیلی ها مرده اند وخود خبر ندارند

امیر شاغال

[نیشخند][نیشخند][نیشخند][گل] سیلام خوفی/من این مدت خیلی کار داشتم و وقب نکئدم هیجا سر بزنم امیدوارم حالب خوب باشه و واقعا یه همسر خوب بزودی بیدا کنی / من کلا کامبوترمو فروحتم/ خیلی اذیتت کردم حلال کنم

گولاگولا

عجب پستی بود جهت ترغیب به ازدواج اگه هر کس چنین دیدگاهی داشت یه لحظه هم مجرد نمیموند راستی لالایی بلدید دیگه یا شاید هم خوابید ؟[نیشخند] مزدوج شدید بعد از این جریانات؟[متفکر]

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

سرخوش از آنيم كه حج مي رويم غافل از آنيم كه كج مي رويم كعبه، به ديدار خدا مي رويم او كه همين جاست، كجا مي رويم حج به خدا، جز به دل پاك نيست شستن غم، از دل غمناك نيست دين كه به تسبيح وسر و ريش نيست هر كه علي گفت، كه درويش نيست صبح به صبح در پي مكر وفريب شب همه شب گريه وامن يجيب [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

یا رب از ابر هدایت برسان بارانی

سلام بزرگوار عذر می خواهم که ناخواسته خاطر مبارک شما را آزرده نمودم انشالله والدین معظم شما سعی مشکور وحج مقبولی داشته باشند انشاالله سالما غانما با دلی مالا مال از محبت خدا ودست پر از معنویت به وطن برگردند خوشابه سعادت پدر ومادر بزرگوار شما وهمه حجاج عزیز تمام شعائر اسلام محترمندخصوصا حج حتی اگر کسی حج نرود حاکم اسلام باید عده ای را بفرستد تا این فریضه حفظ شود بزرگان مسیحت گفته اند تمام تبلیغات ما علیه اسلام وتبلیغ مسیحیت را دوچیز بر باد می دهد حج ومحرم[لبخند] منظور از این شعر وامثال آن درک مغز وجان احکام اسلام است خوشا به حال حجاج عزیز[گل][گل]

منصور

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود، عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود، شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر، مهربانی حاکم کل مناطق می شود [گل] اپم[گل]