مثل دماوندم

 خدا شاهده من آدم خوبی هستم. قیافمو ببین.

بخدا اولین نفری هستی که من اینهارو دارم بهش میگم.

به خودت قسم که من فقط با تو حرف میزنم.

الهی کور بشم اگه چشمم بی جهت بچرخه.

خودم نمیدونم چرا اینجام. ولی دست تقدیر منو به شما رسونده.

شما هم خیلی نازی.  فرشته ی نجات منی(زورونیشخند).

خیلی گلی. همتا نداری. من لایق تو نیستم(فروتنی رو ببینتعجب).طعنه زدی به ماه. سبقت گرفتی از خورشید.

 باور کن من آدم مثل تو ندیدم.(نکنه کلا کور هستم؟چشمک)

حالا هر طرف تو دلش میگه(خ رخودتی-چقدر خنگه این طرف)خنده

عکسی رو که تهیه کردم نگاه کنید.

الان به نظرتون کدوم یکی از جوجه ها میتونه برای اون یکی جوجه ها کلاس بذاره؟

الان کدوم میتونه بگه من خوشگل ترم؟ اصلا این موضوع براشون معنی داره؟

شما بفرمایید به من! کدوم قد بلندتری داره؟

اون جوجه ای که قرمز هست میتونه بگه: من آبی هستم؟

ای کاش ما آدمها با همدیگه روراست بودیم.

ای کاش ما آدمها از جوجه ها یه چیزهایی رو یاد بگیریم.

ای کاش ما آدمها بتونیم به همدیگه دروغ نگیم.

چرا ما بهم دیگه دروغ میگیم و برای دزدی سبقت میگیریم؟

چرا فکر میکنیم که فعلا باید از این مخمصه راحت بشیم و بیخیال اون دنیا.

چرا فکر میکنیم که میتونیم به همدیگه فخر بفروشیم؟

چرا فکر میکنیم که به دلیل یه خاصیت ظاهری باید احساس کنیم که از دماغ فیل سقوط کردیم؟

مثل آب خوردن فحش و بی احترامی میکنیم.

خدا وکیلی چرا به هم دیگه خیانت میکنیم؟

احتمالا یا خدا حواسش نیست و یا اینکه ما نمیدونیم خدا ناظر هست.

هرچی میخوای خیانت کن. بی احترامی کن. سطح انسانیتت رو بروز بده. بکوب منو. تحقیرم کن. فکر میکنی من متوجه نیستمسوال دوست داری منم مثل خودت بشم؟ یا نه دوست داری من رو به زنجیر بکشی؟

نوچاز خود راضی راه نداره. میدونی چرا؟ چون سقوط نمیکنم. چون تو درک نداری که من الان دارم چی میگم. چون

من پا برجام مثل دماوندم

فَمَا لَکُمْ فِی الْمُنَافِقِینَ فِئَتَیْنِ وَاللّهُ أَرْکَسَهُم بِمَاکَسَبُواْ أَتُرِیدُونَ أَن تَهْدُواْ مَنْ أَضَلَّ اللّهُ وَمَن یُضْلِلِ اللّهُ فَلَن‌تَجِدَ لَهُ سَبِیلًا

شما را چه شده است که در باره منافقان دو دسته شده‏اید با اینکه خدا آنان را به [سزاى] آنچه انجام داده‏اند سرنگون کرده است آیا مى‏خواهید کسى را که خدا در گمراهى‏اش وانهاده است به راه آورید و حال آنکه هر که را خدا در گمراهى‏اش وانهد هرگز راهى براى [هدایت] او نخواهى یافت.      نساء ٨٨

__________________________________________________

شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه زهرا (س) رو به دوستان تسلیت میگم. امیدوارم زهرایی باشم.

/ 37 نظر / 47 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ققنوس19

با سلام و عرض ادب روز معلم بر تمامی معلمان مبارک باد . وبر شما که حق معلمی بر من دارید زیرا از وبلاگ شما مطالب زیادی یاد گرفته ام .در پناه حق موفق و پیروز باشید.

Nََazanin& Mohammad

[لبخند]salam. webe jalebi dari. khoshhal mishim be ma ham sar bezani. omidvaram movafagh bashi.

بنده خدا

سلام خوبيد ؟ مطالب وبتون خوب هست اگر مايل بوديد با هم تبادل لينك كنيم خبر بديد منتظرم يا علي

دختر وحشی

خوبی؟ میگم این ایه ها رو از کجا میاری؟

مینا

با سلام... خوابگردیهایم به روز شد منتظر نگاهت[گل]

اسماعیل

سلام دوست عزیز از مطالب زیبای شما بهره بردم . لطفا در نظر سنجی وبلاگ بنده شرکت بفرمایید . منتظر حضور گرم شما هستم . یا علی .ع.

یه بنده خدا

یا ابا صالح المهدی : آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد شاید دعای مادرت زهرا بگیرد آقا بیا تا با ظهور چشم‌هایت این چشم‌های ما کمی تقوا بگیرد آقا بیا تا این شکسته کشتی ما آرام راه ساحل دریا بگیرد اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم شب‌های جمعه تا سحر احیا بگیرد پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد اقا خلاصه یک نفر باید بیاید تا انتقام دست زهرا را بگیرد

شخصى در منزل سگى داشت، براى خريد از خانه بيرون رفت و كودك شيرخوار خود را تنها گذاشت به اميّد اينكه زود برمى‏گردد، چون بازگشت، سگ با پوزه خونين به استقبالش آمد، با خود فكر كرد كه حتماً سگ به كودك حمله كرده و او را دريده است، در حالى كه عصبانى بود با اسلحه خود به سگ شليك كرد و با شتاب به درون خانه دويد، امّا با صحنه‏اى كه تصوّرش را نمى‏كرد مواجه شد. ماجرا از اين قرار بود كه گرگى به خانه آنان - كه در خارج شهر قرار داشت - وارد شده و به داخل اطاق‏ها مى‏آيد و به كودك حمله مى‏كند، سگ از كودك حمايت كرده با تلاش زياد و با چنگ و دندان گرگ را به عقب مى‏راند و خود، خون آلود مى‏گردد، امّا قضاوت عجولانه صاحبخانه موجب شد كه به جاى سپاسگزارى، سگ را بكشد! صاحبخانه از كار خود پشيمان شد و به سوى سگ آمد تا شايد او را از مرگ برهاند ولى كار از كار گذشته و سگ از بين رفته بود و پشيمانى سودى نداشت. مى‏گويد: به چشم‏هاى سگ كه باز بود نگاه كردم و اين فرياد را از چشم‏هاى باز اين سگ با گوش دل شنيدم كه اى انسان! چقدر عجولى و چه زود قضاوت مى‏كنى؟! چرا به درون خانه نرفته و خبر نگرفته مرا كشتى؟! او پس از اين جريان تأسّف آور مقاله‏اى نوشت با