یکی از دیروزهای من

10 سالم بود. شر بودم. یعنی از در و دیوار بالا میرفتم. به آنی ادای هرکس رو در می‌آوردم.

هر روز یه مدل آتش سوزاندن. به شدت علاقه به بازیگری داشتم. کل فامیل و دوستان میگفتند که برو کلاس بازیگری . برو موفق میشی. و ... .

بابای دوستم (آقای براتعلی ساجدی) تو کار حمل و نقل برای کارهای سینمایی بود. که من از دوستم خواستم با باباش برم سر صحنه که نشد برم.

تو حرف زدن کسی جلودارم نبود. الانم نیست.

به تاتر علاقه داشتم اما هیچ وقت نتونستم تو یه گروه تاتر بازی کنم. ولی بازیگری چیز دیگری بود. شیطنت همچنان ادامه داشت تا اینکه کمی بزرگتر شدم و شدم یه پسر بالغ.

بازم بزرگتر شدم. خیلی بزرگتر. مرد شده بودم. بماند چند سالم بود. الان چند سال از اون موقع گذشته.

دنبال کلاس بازیگری درست و حسابی میگشتم و فهمیدم که اگه بخوای تو کلاس درست و حسابی بری باید چند میلیون پول خرج کنی و من عمرا از اون پولا نداشتم. با زور از حاج آقا پول تو جیبی میگرفتم. پولم کجا بود. و ضمنا تو اون کلاسا نفرات از قبل انتخاب شده هستند. بیخیالش شدم.

تو یه محفل و یه جایی با آقای حیدری زاده آشنا شدم. اون هر روز که به اون محفل میومد چشماش خون افتاده بود و قرمز بود. یه روز ازش پرسیدم که کارت چیه؟ گفت تو کار فیلمه و شبا بیداره واسه فیلم برداری. من که گویی مهره ی گم شدمو تازه پیدا کردم فهمیدم که واقعا تو کار فیلمه و وقتی عکسهاشو که تو گوشیش بود رو نشون داد بهم اثبات شد که بابا این این کارست. اون بازیگر معروفی نبود. چند سال بعد وارد کارهای گلدکوئیستی شد و من خبری از اون ندارم.

بعد از چند هفته که هر روز میدیدمش جدا شدیم. و من چند ماه بعد بهش زنگیدم و گفتم که چطوری؟ گفت اسمتو بگو تو فورینیشخند منم معرفی کردم و شناخت. کلی احوالپرسی گرم ... و اون میدونست که من عشق بازی کردنم و بهم گفت: که بیا پیش من. گفتم چرا؟ گفت: بابا من خودم یه دفتر سینمایی زدم و ... .

منو میگی. تو پوست خودم به سختی میگنجیدم. رفتمو. آشنا شدمو. کارگردان( آقای شهرام مقصودی) دیدو خوشش اومدو. هم فیزیک هم میمیک و هم خلاقیت. هر روز میرفتم نفر اول تو اون موسسه واسه تمرین و اتود زدن. باور کنید نفر اول اونجا بودم. حتی من براشون فیلم نامه هم بازنویسی میکردم و روزهای جمعه هم اونجا حاضر بودم.

خیلی چیزا فهمیدم. فهمیدم که بازیگری به وراجی نیست و به شرارت وجودی هیچ ربطی نداره. فهمیدم که بازیگر باید باهوش باشه. فهمیدم که باید گیرایی بالایی داشته باشه. فهمیدم که باید با همه تعامل کنه. هر سکانس ممکنه که تورو به اوج برسونه. پس همیشه آماده باش. فهمیدم که چه باند بازی وحشتناکی وجود داره. فهمیدم که خیلی از همینهایی که ما تو تلویزیون میبینیم و بازی میکنند با پول بازی میکنند. فهمیدم که بازیگر یعنی حامد بهداد. فهمیدم که بعضیا علی رغم بازیگری و سوپر استار شدن، هیچی ندارند. فهمیدم که سینما جو مسمومی داره وزیاد سلامت جسمی و جنسی خوبی نداره. البته جمله ی قبلم رو بهش اعتنا نکنید. فهمیدم که بازیگر باید تو فیلمنامه خدا خوب بازی کنه و فهمیدم که باید بخت و تقدیر الهی با اون همراه باشه. فهمیدم که خیلی دیر شده.

البته کمی هم موفق شدم. خلاصه بماند که الباقی چه شد.

دوتا مطلب میخواستم بگم بهتون تا بدونید و  مطلب مفید پستم باشه.

1- هر وقت مطلبی میخونم و یا میبینم که یه بازیگر تو تلویزیون ستاره شده و اومده در برنامه درباره ی نحوه ی موفقیتش صحبت میکنه، اوضاع فکری و روحیم به هم میریزه و کلا اعصابم خورد میشه. خیلی سعی میکنم که با خودم کنار بیام و موفق بشم. اما به سختی میتونم کمی از اون رو انجام بدم. نمی‌خوام تعریف کنم ولی من خیلی دوست داشتم تا از قابلیتهام تو این زمینه بهره ببرم که نشد.

شما مثل من نباشید و برید دنبال علاقتون. با استواری برید.

2-  دنبال مهدی فخیم زاده میگشتم. تو اینترنت هیچی ازش پیدا نکردم. به صدا و سیما ایمیل زدم و جوابمو ندادند. یه روز(دوشنبه بود) برای کاری داشتم از خیابون وصال شیرازی عبور میکردم که دیدم بالای یه در چوبی نوشته خانه سینما. همین جوری گفتم برم تو ببینم شاید بتونم از این طریق آقای فخیم زاده رو پیدا کنم. رفتم داخل و یه آقایی بهم گفت که آقای فخیم زاده همین امروز و چند ساعت دیگه اینجاست. من باورم نمیشد. گفتم خدای من: من اون موقع کار مهمی دارم و از طرفی عشق و علاقه ام من رو به ملاقات سوق میداد. خلاصه گفتم چکار کنم چکار نکنم؟ گوله کردم میدون ولیعصر و یه نسخه از عکسم رو پرینت گرفتم(اندازه ی کف دست) و یه چیزی خوردم و زود اومدم تو خانه سینما. نشستم و دوتا کاغذ گرفتم  و شروع کردم رو یکی مشخصات و قابلیتها رو نوشتم و در دیگری یک انشا با این مضمون کلی: من میدونم که خیلیا پول میدن و بازی میکنند،‌ولی من ندارم بدم. من استعداد دارم. من به درد کارای شما میخورم. من چند ماه هست که دنبال شمامو ... .

ساعت مقرر فرا رسید و من با کلی ذوق و البته کمی استرس تونستم آقای فخیم زاده رو ببینم. مثل همیشه. با همون صدا. همون چهره. همون تریپ. خیلی مرد بزرگواری بودند. میدونید چرا؟ چون ده دقیقه وقتشون رو اونجا به من دادند. منی که نمیشناختند ولی در حرفهای من شور و شوق رو میدیدند و بزرگواری کردند و سرپا باهام حرف زدند.

اما ازشون ناراضی هستم چون من رو نابود کردند. البته حلالش میکنم. چون وظیفمه. انشالله موفق باشند.

من: بببخشید.سلام آقای فخیم زاده

ایشون: سلام

من: آقای فخیم زاده من میتونم کمی وقتتون رو بگیرم.

ایشون: بله عزیزم. بفرمایید

من: خب میشه بریم یه جای راحتتر؟

ایشون در حالی که یه کلاسور کوچیک دستشون بود: بگو. بگو همینجا بگو من میشنوم

من: آقای فخیم زاده من فلان من بهمان. من میدونم فلان و من میدونم بهمان.

من ایشون من ایشون من ایشون ایشون ایشون ایشون ایشون.

خلاصه برگشت گفت: ما همین الان تو جلسه بودیم با بزرگان سینما و تلویزیون و بحث درباره ی این بود که هنرمندان هیچ امنیتی ندارند. نه بیمه و ضمانت شغلی و... . پسرم ول کن این حرفه رو. تو هیچ میدونی که الان دو هزار نفر تو نوبتند و اسم به من دادند که براشون کاری کنم؟

من گفتم: بابا من با همشون فرق دارم. اما باور نکرد. و شاید درست فکر میکرد.

کلی حرف زد و در آخر من بهش گفتم که من مشخصاتم رو نوشتم و عکسم هم تو این پاکت هست. پرید وسط حرفم و گفت: نیازی نیست.

عرق کردم. گفتم: حالا پیش خودتون نگه دارید. (داغون شدم اون لحظه. بهم برخورد در حد منتخب کهکشان)

گفت: حالا اگه میخوای بدی بده. میدم بچه ها نگه دارند، شاید لازم شد.

من نابود شدم. چرا؟ چون من با اونهمه انرژی و اونهمه علاقه که کوله باری از تفکر چند ساله و حضور در اون گروه بازیگری و دیدن لیاقتم و ذکاوتم و دو چندان شدن امیدم، به یکباره ویران شدم و کوله بارم را در آتش سوزاند. و من میدانم که پاکتم رو چند دقیقه بعد در سطل زباله انداخت و حق هم داشت.

نباید مهدی فخیم زاده من را بدان شکل ویران میکرد. نباید من رو با اون دختر پسرای شمال شهری که با پول سر صحنه میروند و فیلم بازی میکنند مقایسه میکرد. نباید من رو با اونهایی که یه شبه علاقه پیدا میکنند مقایسه میکرد. البته خیلی سعی کرد منطقی برخورد کنه و من رو توجیه کنه. اما نتوانست. شاید باورتان نشود ولی هنوز هم منتظرم که شاید از آن برگه با من تماس بگیرند.

خواننده های عزیز و گرامی هیچ وقت تو ذوق کسی نزنید و اون رو از علاقش دور نکنید.

هنوزم که هنوزه به یاد اون روزها میفتم و غم و شادی با هم تزریق میشه. خواب سینمایی میبینم. هنوزم با حرارتم، انرژیک، پرحرف و... .

گذر زمان،من و فکرم رو تغییر داده و البته ضربات زمانه به من فرم خاصی داده.

__________________________________________________________________

اضافات:

1- پست اخیرم به نوعی یک سرنوشت بود و البته شرح روزهای گذشته در باب یک موضوع خاص.

2- نماز امسال عید فطر که مثل همه سالها توسط امام خامنه‌ای خوانده شد واقعا عجیب بود.

من که میدانم دلیل بغض‌هایت سیل پاکستان نبود.

این لطافت در خیالم از کسی ممکن نبود.

ای امیرم،‌ای رهبرم، مولای من ای سرورم.

در قنوت،‌اشکهایت داد میزد که هیچ کس محرم نبود.

سلامتی امام خامنه ای صلوات

3- اخیرا به قرآن اهانت کرده‌اند. بسیار کم عقل تشریف دارند.

اینان بر سر شاخ درختی نشسته اند و با یک اره چوب پشت سرشان را میبرند. دیری نخواهد پایید که نابود میشوند.

کاریکاتورهای اهانت آمیز. حمله به حرمین شریفین. حمله به حرم مولی الموحدین. حرمت شکنی عاشورا و بالاخره قرآن. من یاد گروهی افتادم که در ایام انتخابات برای سوت و هلهله همین آمریکائیها سر ذوق میامدند. خنده داره به حضرت عباس. بیخیال ادامه نمیدهم این باب را.

عجب صبری خدا دارد. و خود خدا گفته است که از قرآن محافظت میکند. براستی انا له لحافظون.

بخدا مو بر تنم سیخ شده .مهدی عج را دریابید. و چه قدر ظهور نزدیک شده. باور کنید ما در چند قدمی ظهور هستیم. سال ٢٠١٢ را فراموش نکنید و منتظر باشید. این فعالیت ها همه پیش زمینه هست تا اواخر سال ٢٠١٢ و المپیک که قراره این خبیثان یه غلط بزرگ انجام بدهند. خواهیم دید.

از قرآن سوخته دود بلند نمیشود.
نور بلند میشود.
باور نمیکنی؟
از تنور خولی بپرس

/ 25 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دل خاکــــــی

سلام... چقدر متفاوت بود این پست... گاهی نوشتن خاطرات گذشته...میشه یه تلنگر برای خواننده های وبتون...یا یه یاداوری... ممنون از حضورتون... در پناه حق... [گل]

یار آشنا

تنظیم برنامه: عمرتان را به سه 8 ساعت تقسیم کنید: 8 ساعت كار و تلاش؛ كه كار و تلاش ماها درس‌خوندن و درس دادن است. در هر حال، 8 ساعت بیرون درست كارکردن است. 8 ساعت هم برای خواب و استراحت؛ و 8 ساعت هم برای لذت‌‌های حلال، تفكر و عبادت، كارهای شخصی و... روزی حضرت ایشان برنامه بنده را تقریر كرده و فرمودند: "شما سحر از خانه می‌آیی بیرون و به نماز و حرم می‌روی، و برمی‌گردی خانه و صبحانه می خوری و بعد سر درس و كار تا ظهر؛ ظهر هم نماز ‌خوانده و برمی‌گردی منزل ناهار را می‌خوری؛ اگر وقت خواب باشد نیم‌ساعت هم می‌خوابی، بعد دو مرتبه می‌روی بیرون سركار و درس تا غروب،‌ غروب هم نماز را می‌خوانی." تازه بعدش ما می‌رفتیم كتابخانه و گاهی اوقات درس‌های فوق‌العاده می‌رفتیم،‌ حدود ساعت 10 به خانه برمی‌گشتیم. آیت الله بهجت (ره) می‌فرمودند كه "برای چی وقتی می‌آیی خانه و زن و بچّه می‌آیند دور و برتان، تازه كتاب باز می‌كنید و می‌گویید می‌خواهم این‌ها را كه صبح تا حالا خواندم مطالعه كنم؟ چون فردا می‌خواهم آن درس را مباحثه كنم؟ باید طوری برنامه‌ریزی كنید كه وقت زن و بچّه ضایع نشود و به آن ها هم برسید. اهل خانواده هم ح

سفیر فکه

بسم رب الشهدا والصدیقین شهدا ستارگانی هستند زمینی که نورشان تا ابد در هستی می درخشد در شبی از شبهای دفاع مقدس ما برآنیم تا گرد گیری کنیم خاطرات غبار گرفته سردار شهید محسن حاجی بابا وشهدایمان را.... نگاهتان را قدر می نهیم حضورتان را سپاس منتظر قدم های آسمانیتان هستیم .... میعادگاه : انتهای خیابان پیروزی سی متری نیروی هوایی مسیل جاجرود فرعی 33/8 مجتمع فرهنگی کوثر مورخ : یکشنبه 4مهر زمان : 19 ستاد برگزاری یادواره عروج سرخ

بهزاد

سلام دوست عزیز سعید جان خیلی پست زیباییه مطمئن باشید اهانت این قوم گمراه به قرآن کریم بی پاسخ نمیمونه و باعث نابودی خودشان میشه هر چند قرآن ما در دلهای ماست و این عملشون نه تنها باعث تفرقه مسلمانها نمیشه بلکه باعث وحدت و یکپارچکی بیشتر مسلمانان شده . بیا مهدی که جهان در انتظار توست . در پناه حق

حسین

با عرض سلام هفته ی دفاع مقدس گرامی باد یاعلی