یک داستان واقعی و آموزنده

خداوندا خوشحالم که میتونم دومین مطلب وبلاگ رو بنویسم. به من معرفت بده تا قدر نعمتهای قشنگت رو بدونم.

اول مطلبم رو روی کاغذ پیاده کردم. 2 صفحه  کامل شد. با خودم گفتم اگه اینو بنویسم شاید بعضی از دوستان به خاطر طولانی بودن ، نخونن و  پی به هدف و منظور این داستان نبرند. تصمیم گرفتم خیلی خلاصه بگم براتون.

روز چهارم ماه مضان امسال(1388) دعوت شده بودیم خونه دایی برای افطار. بیشتر اقوام اومده بودند.

بعد از کمی انتظار خاله مادرم با پسرش محمود هم از راه رسیدند. محمود(37 ساله) از داشتن نعمت پدر بی بهره بود و با مادر پیر70 سالش اومده بود.دایی من دوست صمیمی دوران کودکی محمود بود. محمود رفت و کنار دایی من نشست و شروع کردن با هم صحبت کردن.

نمیدونم چرا محمود تو دوران جوونی سیگار میکشید. و بالاخره به دام این ماده افیونی افتاده بود . درسته، محمود قبلا اعتیاد داشت.و به همین خاطر همسرش با بی مهری اون رو از خودش رونده بود و اجازه نمیداد که حتی  پسرش رو ببینه. محمود به خونه کوچک مادرش پناه اورده بود و چند وقتی بود که اونجا زندگی می کرد.

یه مرد از جنس لطف و مهربانی پیدا شده بود وبه اون به جای همسرش روحیه داده بود. اون رو تو آغوش گرفته بود و معنی توانستن رو تو وجود اون القا کرده بود. محمود رو به یه موسسه برده بود و اون اونجا اعتیادش رو ترک کرده بود. حالا شغل هم داشت. ولی همسرش  باور نمیکرد و مدام اون رو از خودش میروند.

من به همسر محمود هم کمی حق میدم. ولی اصلا رفتار خوبی با همسرش نداشت. شاید اگه کس دیگه ای هم جای اون بود همین کار رو میکرد. ولی همگی قبول دارید این کار اونها(محمود به خاطر اعتیاد و همسرش به خاطر ...) خیلی زشت بود.رفتار همسرش زشت تر.

 اینجوری خلاصه بگم براتون که اوضاع روحی اون اصلا خوب نبود چون میدید که همه با خانواده اومدن برای افطار. از طرفی هنوز با اینکه محمود بهبود پیدا کرده بود، اثراتی از اعتیاد در چهرش دیده میشد.ولی شاد بود

راستشو بخواهید من تا اون روز با اینکه خاله مادرم رو بارها بارها دیده بودم ولی اون رو ندیده بودم.

به خاطر ته مایه ی اعتیاد که تو صورتش مونده بود. تو نگاه اول  ازش خوشم نیومد. خوش که نه ،ولی به دلم ننشست. منم همین جوری تا اخر مهمونی خیلی خنثی بودم(بر خلاف میل باطنیم). و هیچ عکس العملی نسبت به دیدن اون از خودم نشون ندادم. خیلی خنثی. حتی یه لبخند هم نزدم.

مهمونی همون جوری تموم شد و همه رفتند.

فردای اون روز فهمیدم که محمود به رحمت خدا رفته بود(فوت کرده بود). اولش باورم نشد. کمی فکر کردم. چند تا گزینه اومد به ذهنم.

1- اون اعتیاد رو ترک نکرده بوده و وقتی داشته دوباره مصرف میکرده مرده.

2-نه بابا. خیلی کم پیش میاد که آدم با مصرف مواد بمیره.

اون خود کشی کرده. آره خودکشی. چون اون دیشب از اینکه با اون وضع اومده بود مهمونی کلی خجالت کشیده.آره وقتی دیده همه با خونواده اومدن و اون با مادرش.هر کسی باشه اینجوری میشه.

 ناگهان انگار آسمون خراب شد روی سرم. وای خدای من. یه چیزی مثل خوره رفت تو وجودم. آخه چرا من دیشب حتی یه لبخند نزدم بهش. حتما این رفتار من هم مزید بر علت شده. شاید به خاطر رفتار من بوده که اون...

خدایا غلط کردم. خدایا میخوام برگردم فردا. بذار دوباره بیام تو اون مهمونی و خیلی خوب باهاش سلام و احوالپرسی کنم. تا کلی بهش روحیه بدم.خودم رو قاتل تلقی می کردم. شاید باورتون نشه ولی من نمیتونستم خودم رو ببخشم.

آخه چرا من دیشب مثل یه غریبه  با اون رفتار کردم؟

یک روز کامل رفته بودم توی فکر . تا فردای اون روز که متوجه شدم که دیشب  وقتی داشته با دایی من صحبت میکرده داشته از یه درد 2 هفته ای که تو قفسه سینش احساس میکرده حرف میزده. اخه دایی من تو بیمارستان هفتم تیر مشغول به کاره.

آره، اون سکته کرده بود. و جلوی چشم مادرش پیرش جان داده بود.

وقتی با همسرش تماس گرفته شد. اون خیلی خنثی گفته بود که: اون که سالم بود. وحتی تو مجلس ختم همسرش هم نیومد. باورتون میشه؟

محمود از پیش ما رفت و یه درس بزرگ به من داد. یادت باشه همیشه به همه محبتت رو ابراز کن. به همه لبخند بزن(حتی مصنوعی)

ببخشید اگه ناراحتتون کردم اگه فکر میکنید که فاتحه طولانیه برای شادی روحش یه صلوات بفرستید.

 باشد که مهربان تر شویم

/ 9 نظر / 17 بازدید
سهیل

زیبا در عین حال دردناک بود.... همیشه برای محبت کردن وقت نیست...کاملا درسته سهیل

کاغذ و قلم

درس مهمی بهم داد این پستتون.[لبخند] امیدوارم همیشه یادم بمونه

مینا

سلام...خوبی؟ به روزم[گل]

پریا

روحش شاد....ولی خوب درسه بزرگی داده به شما....

پیرمرد

چرا نظر منو پاک میکنی؟!!!!!!!!!!![هیپنوتیزم]

مرضیه

سلام دوست عزیز سه تا پست رو خوندم اما این پست ...برای همین برای این پست نظر می دم. خیلی قشنگ بود.من همیشه خوابی شبیه این داستان شما می بینم .که یک نفر رو از دست دادم و بعد پشیمونم چرا باهاش بهتر نبودم...همیشه وقتی از خواب بیدار می شم کلی خوشحال می شم اما چه کنیم که انسان ذاتا فراموشکاره و من هم ... یادآوری خوبی بود.ممنون خوش باشید [گل][گل][گل]

دختر وحشی

محبت چیزیه که خرج نداره اما کلی میشه باهاش خرید کرد چیز خرید. کاش آدما بر اساس ظاهر قضاوت نکن(مثل شما) کاش یه طرفه به قضیه نگاه نکنن و نگن زنه بد بود چون اصلا از دل او زن چیزی نمیدونن(خطاب به شما) کاش آدما قدر همه چیز رو قبل از این که از دست بدن بفهمن(خطاب به شما که نه....خطاب به خودم و همه) و کاش اون زن اگه (به اگه دقت کنید یعنی نه حتما)میتونست همسرش رو میبخشید و کاش شما این قدر تکرار کلمه نداشتید(مشلا هی نگید ولی ولی) دیگه...دیگه خب دیگه کاش ندارم

خوب بود ادم باید با همه مهربون باشه که دو روز دیگه از دنیا رفت حسرت نخوره که چرا باهاش خوب نبودم واه من درسی شد ممنونم

باران

اللهم صل علی محمد وآل محمد.روحش شاد